۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۵, شنبه

نعره مستان

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست!
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست!

ای آفتاب حسن! برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز: بیش مرنجان مرا، برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست، بی‌وفا
من ماهیم، نهنگم، عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست



گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند: یافت می‌نشود، جسته‌ایم ما
گفت: آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار
دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست
وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف!
زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق
من هدهدم، حضور سلیمانم آرزوست




۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

قدح سودا

همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینی!
در کوی خرابات آ تا دردکشان بینی!

درکش قدح سودا، هل تا بشوی رسوا
بربند دو چشم سر تا چشم نهان بینی

نک ساقی بی‌جوری، در مجلس او دوری
در دور درآ، بنشین تا کی دوران بینی؟

این جاست ربا نیکو، جانی ده و صد بستان
گرگی و سگی کم کن تا مهر شبان بینی

شب یار همی‌گردد، خشخاش مخور امشب
بربند دهان از خور تا طعم دهان بینی

گویی که فلانی را ببرید ز من دشمن
رو ترک فلانی گو تا بیست فلان بینی

اندیشه مکن الا از خالق اندیشه
اندیشه جانان به کاندیشه نان بینی

با وسعت ارض الله بر حبس چه چفسیدی؟
ز اندیشه گره کم زن تا شرح جنان بینی

خامش کن از این گفتن تا گفت بری باری
از جان و جهان بگذر تا جان و جهان بینی

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۷, جمعه

وفاداری


آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند؟
بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند؟

اول به بانگ نای و نی آرد به دل پیغام وی
وان گه به یک پیمانه می با من وفاداری کند

دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او باشد که دلداری کند

گفتم گره نگشوده‌ام زان طره تا من بوده‌ام
گفتا منش فرموده‌ام تا با تو طراری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بود یاری چنان
سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند؟

زان طره پرپیچ و خم سهل است اگر بینم ستم
از بند و زنجیرش چه غم هر کس که عیاری کند؟

شد لشکر غم بی عدد از بخت می‌خواهم مدد
تا فخر دین، عبدالصمد، باشد که غمخواری کند

با چشم پرنیرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسیار طراری کند


۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

خلق حسن


پیش چنین ماهرو گیج شدن واجب است
عشرت پروانه را شمع و لگن واجب است

هست ز چنگ غمش گوش مرا کش مکش
هر دمم از چنگ او تن تننن واجب است

دلو دو چشم مرا گر چه که کم نیست آب
مردمک دیده را چاه ذقن واجب است

دلبر چون ماه را هر چه کند می‌رسد
عاشق درگاه را خلق حسن واجب است

طره خویش ای نگار! خوش به کف من سپار
هر که در این چه فتاد، داد رسن واجب است

عشق که شهر خوشی است، این همه اغیار چیست؟
حفظ چنین شهر را برج و بدن واجب است

غمزه دزدیده را شحنه غم در پی است
روشنی دیده را خوب ختن واجب است

عاشق عیسی نه‌ای، بی‌خور و خر کی زیی؟
کالبد مرده را گور و کفن واجب است

مریم جان را مخاض برد به نخل و ریاض
منقطع درد را نزل وطن واجب است

نزل دل بارکش هست ملاقات خوش
ناقه پرفاقه را شرب و عطن واجب است

لطف کن ای کان قند! راه دهانم ببند
اشتر سرمست را بند دهن واجب است

مولانا


۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

بهار


در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش

صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست
تا دید محتسب که سبو می‌کشد به دوش

احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان
کردم سؤال صبحدم از پیر می فروش

گفتا نه گفتنی است سخن گر چه محرمی
درکش زبان و پرده نگه دار و می بنوش

ساقی بهار می‌رسد و وجه می‌ نماند
فکری بکن که خون دل آمد ز غم به جوش

عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار
عذرم پذیر و جرم به ذیل کرم بپوش

تا چند همچو شمع زبان آوری کنی؟
پروانه مراد رسید ای محب خموش!

ای پادشاه صورت و معنی که مثل تو
نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گوش!

چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول
بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش

۱۳۹۵ فروردین ۲۱, شنبه

طوفان


سحابی ‌قیرگون برشد ز دریا
که قیراندود شد زو روی دنیا

خلیج فارس گفتی کز مغاکی
به دوزخ رخنه کرد و ریخت آن‌جا

به ناگه چون بخاری تیره و تار
از آن چاه سیه سر زد به بالا

علم زد بر فراز بام اهواز
خروشان قلزمی جوشان‌ و دروا

نهنگان در چه دوزخ فتادند
وز ایشان رعدسان برخاست هرا

هزاران اژدهای کوه پیکر
به گردون تاختند از سطح غبرا

بجست از کام آنان آتش و دود
وزان شد روشن و تاریک صحرا

هزیمت شد سپهر از هول و افتاد
ز جیبش‌ مهرهٔ‌ خورشید رخشا

تو گفتی کز نهان اهریمن زشت
شبیخون زد به یزدان توانا

برون پرید روز از روزن مهر
نهان شد در پس دیوار فردا

شب تاری درآمد لرزلرزان
چو کور بی‌عصا در سخت سرما

ز برق او را به کف شمعی که ‌هردم
فرو مرد از نهیب باد نکبا

خلیج فارس ناگه گشت غربال
ز بالا بر سر آن تیره بیدا

طبیعت خنده زد چون خندهٔ شیر
زمانه نعره زد چون غول کانا

زمین پنهان شد اندر موج باران
که از هر سو درآمد بی‌محابا

خط آهن میان موج گفتی
ره موسی است اندر قعر دریا

خروشان و شتابان رود کارون
درافزوده به بالا و به پهنا

رخ سرخش غبارآلود و تیره
چو روی مرد جنگی روز هیجا

ز هر سو موج‌ها انگیخت چون کوه
که شدکوه از نهیبش زیر و بالا

به تیغ موج‌هایش کف نشسته
چو برف دیمهی بر کوه خارا

نفس در سینه‌ها پیچیده از بیم
که ناگه چتر خسرو شد هویدا

چو کارون دید شه را تیزتر شد
چو مستی کش زنی سیلی بعمدا

جهاز آتشین بر سطح کارون
به ‌رقص افتاد چون می‌ خورده برنا

و یا مانندهٔ نراشتری مست
کز آهنگ حدی برخیزد از جا

شهنشه بر سر کارون قدم سود
بخفت آن شرزه شیر ناشکیبا

بلی دیوانه چون زنجیر بیند
فرامش گرددش آشوب و غوغا

می حب‌الوطن خوردست خسرو
کی از دیوانه دارد مست پروا؟

پس‌ از شه میر خوزستان گمان برد
که کارون خفت ‌و برگشت از معادا

ز شه شد دور و ناگاهان فروماند
در آن غرقاب هول‌انگیز، تنها

فروبلعیدش آن گود دژآهنگ
چو پشه کافتد اندر کام عنقا

ولیک از بیم شه بیرونش افکند
وز آن گرداب ژرفش کرد پیدا

کشیدندش برون از چنگ کارون
چو بودش بر شه گیتی تولا

ازین غفلت به خود پیچید کارون
وزین خجلت گرفتش خوی‌ سراپا

پذیرفتار شد کاندر ولایت
نیازد زین سپس دست تعدا

نهنگانش نیازارند مردم
نه طوفانش بیو بارد رعایا

برو سدها ببندد شاه گیتی
وزو جرها گشاید شاه دنیا

نهد گردن به‌بند شهریاری
نماید خاک خوزستان مصفا

بود چونان که بد در عهد شاپور
شود چونان که شد در عهد دارا

برویاند ز اهواز اصل شکر
پدید آرد ز ششتر نسج دیبا

بپیوندد ز فیضش قصر در قصر
ز بند شوشتر تا خور موسی

کند بر طرف بهمن شیر و حفار
هزاران قریهٔ آباد انشا

شهنشه عذر کارون درپذیرفت
بدان پذرفت‌کاری‌های زیبا

بود هرچند جرم بندگان بیش
گذشت شاه افزون است از آن ها

ملک الشعرای بهار




ابراهیم



باغ و صحرا با سهی سروان نسرین بر خوش است
خلوت ومهتاب با خوبان مه پیکر خوش است

غنچه چون زر دارد ار خوش دل بود عیبش مکن
راستی را هر چه بینی در جهان با زر خوش است

کاشکی بودی مرا شادی، اگر دینار نیست
زان که با دینار وشادی ملکت سنجر خوش است

چون خلیل ار درمیان آتش افتادم چه باک؟
کاتش نمرود ما را با بت آذر خوش است

ای که می‌گویی مرا با ماهرویان سرخوشی است
پای در نه گر حدیث خنجرت در سر خوش است

بی لب شیرین نباید خسروی فرهاد را
زآن که شاهی با لب شیرین چون شکر خوش است

گر چمن خلدست ما را، بی لبش مطلوب نیست
تشنه را در باغ رضوان برلب کوثر خوش است

هر که را بینی به عالم، دل به چیزی خوش بود
عاشقان را دل به یاد چهرهٔ دلبر خوش است

باده در ساغر فکن خواجو که بر یاد لبش
جام صافی برکف و لب بر لب ساغر خوش است


۱۳۹۵ فروردین ۲۰, جمعه

پری چهره


ای ترک پریچهره بدین سلسله مویی!
شرط است که دست از من دیوانه بشویی

بر روی نکو این همه آشفته نگردند
سری است در اوصاف تو بیرون ز نکویی

طوبی نشنیدیم بدین سروخرامی!
خورشید ندیدیم بدین سلسله مویی!

ای باد بهاری مگر از گلشن یاری؟
وی نفحهٔ مشکین مگر از طره اویی؟

انفاس بهشتی که چنین روح فزایی؟
یا نکهت اویی که چنین غالیه بویی؟

گر بار دگر سوی عراقت گذر افتد
زنهار که با آن مه بی‌مهر بگویی:

کای جان و دلم سوخته از آتش مهرت!
آگاه نیی از من دلسوخته گویی

بوی جگر سوخته آید به مشامت
هر ذره ز خاک من مسکین که ببویی

در نامه اگر شرح دهم قصه شوقت
کلکم دو زبانی کند و نامه دورویی

در خاک سر کوی تو گم شد دل خواجو
فریاد گر آن گمشده را باز نجویی



۱۳۹۵ فروردین ۱۳, جمعه

امروز


امروز چنانم که خر از بار ندانم
امروز چنانم که گل از خار ندانم

امروز مرا یار بدان حال ز سر برد
با یار چنانم که خود از یار ندانم

دی باده مرا برد ز مستی به در یار
امروز چه چاره که در از دار ندانم

از خوف و رجا پار دو پر داشت دل من
امروز چنان شد که پر از پار ندانم

از چهره زار چو زرم بود شکایت
رستم ز شکایت چو زر از زار ندانم

از کار جهان کور بود مردم عاشق
اما نه چو من خود که کر از کار ندانم

جولاهه تردامن ما تار بدرید
می گفت ز مستی که تر از تار ندانم

چون چنگم از زمزمه خود خبرم نیست
اسرار همی‌گویم و اسرار ندانم

مانند ترازو و گزم من که به بازار
بازار همی‌سازم و بازار ندانم

در اصبع عشقم چو قلم بیخود و مضطر
طومار نویسم من و طومار ندانم

مولانا